X
تبلیغات
جیب برها به بهشت نمی روند
جیب برها به بهشت نمی روند
آرزوهای بر باد رفته 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

***پست ثابت


تصمیم دارم اینجا حرف­هایی که توی دلم مونده رو بگم. شاید یه گوش شنوایی پیدا بشه که بشنوه و درس بگیره بلکه از بار عذابی که روی دوشم هست کم بشه. اگه من رو می­خونید صبور باشید تا همه وقایع این چند سال رو مو به مو براتون بگم. حرف زیاد دارم برای گفتن. همه­ ما حرف زیاد داریم برای گفتن. حرف­هایی که باید گفته بشه. تأکید می­کنم باید گفته بشه. صبور باشید و ما رو همراهی کنید.


میگن هیچ بالشتی نرم تر از وجدان راحت نیست. الان مدت هاست خواب نرم و راحتی ندارم.



****شعارنوشت ها همه جملاتی بود که توی office برای ما گفته میشد و الان متوجه میشیم که چقدر جنبه تمسخر داره. در صورتی که ما اون موقع ایمان آورده بودیم به این شعارها!!! شما هم به دید طنز به این شعارنوشت ها نگاه کنید.

و مهمتر اینکه این شعارها اکثراً از سخنان بزرگان و جملات انرژی بخش بود که تا اینجاش مشکلی نیست و خیلی هم خوبه که آدما به این جملات عمیق، دقت کنند ولی مسئله اصلی سوءاستفاده ابزاری ای بود که توسط رهبران کوئست از جملات بزرگان انجام میگرفت. پس بیشتر دقت کنید مبادا شما رو هم منحرف کنه.


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

ميخواستم امروز يه سايت خيلي باارزشي رو معرفي كنم خدمت دوستان.

بهتره قبل از هر اقدامي براي سرمايه گذاري، سري به اين سايت بزنيد. ضرر نميكنيد.

http://iranhoshdar.ir/


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 8:36 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

سخنان يك ليدر:

اگه ليدرت زد توي صورتت، اخم نكن. تا سيلي ليدر نخوري چيزي نمي‌شي.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ] [ 10:45 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]


كوئست يعني اينكه وحشي باشي. توي مجموعه خودت وحشي باش.

اونقدر وحشي كه زيردستت و بالادستت بترسن ازت.



برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 8:4 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید)).. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.



برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

وقتي خوب فالو كني. خوب هم پيگيري كني. يعني اينكه تو يه نفر اندازه 50 نفر مي‌ارزي.


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 10:33 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]
سروده اي از دوست عزيزمون فرهاد از وبلاگ http://www.fraskol.blogfa.com


آبروی خویش

دریاب با تمام وجود آبروی خویش/این مایه ی حیات مریز از سبوی خویش
راحت مده به باد فنا این متاع ناب/زیبنده دان برای خودت همچو موی خویش
بر کارهای خوب و بد خود نظاره کن/بگذار همچو آینه ای روبروی خویش
با دوستان برادر و یکرنگ و یار باش/نزد رفیق تلخ مکن خلق و خوی خویش
سر خم مکن برای کسی جز برای یار/هرگز مباز نزد کسی رنگ و روی خویش
پروا مکن ز قدرت کس قاطعانه رو/مردانه و دلیر به جنگ عدوی خویش
دستان خود به سوی خداوند کن دراز/تنها کسی است او که نراند ز کوی خویش
هستی ما از اوست چه وحشت ز دست مرگ/انگار می رویم سرآخر به سوی خویش


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 8:8 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 2:19 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]
برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com


رفتن تو خونه پدر مهرداد ولي با اين همه كه رضايت همه شاكي‌ها رو گرفته بود هنوز پول فاميل‌ها مونده كه شكايت نكردن از روزي كه مژگان از زندان آزاد ميشه هر روز تو خونه پدر مهرداد دعوا و كتك‌كاري بود فاميل‌ها همه جمع مي‌شدن دعوا مرافعه راه مي‌انداختن مهرداد هم هر چي حقوق مي‌گرفت براي قسط وام مي‌رفت. حتي پول توجيبي برا مدرسه بچه هم نداشتن. زندگي خيلي سخت شده بود همه اثاث خونه رو بردن ريختن تو خونه پدر مهرداد تو يه اتاق 15 متري زندگي مي‌كردن واقعا زندگي زجرآوري داشتن مژگان نمي‌تونست تو صورت مهرداد نگاه كنه. حتي خواهر و مادر مژگان هم از مژگان رو برگردوندن و مجبور كردن كه مهرداد زير بار پول نزول بره...

زندگي اين خانواده به بن‌بست رسيده بود. يك روز صبح كه مهرداد از خونه بيرون مي‌رود چند ساعت بعد براي پدرش زنگ مي‌زنن كه مهرداد به خاطر سكته مغزي به بيمارستان منتقل شده. آدرس بيمارستان رو به پدرش مي‌دهند و پدر مهرداد و مژگان با گريه راهي بيمارستان مي‌شوند وقتي به اورژانس بيمارستان و پذيرش مي‌رسند و از خانم پرستار سوال مي‌كنن كه چه بلايي سر مهرداد اومده پرستار اول ازشون مي‌پرسه شما چه نسبتي با ايشون دارين پدرش كه يه پيرمرد بود گفت من پدرش هستم اينم خانمشه پرستار ازشون مي‌خواد چند لحظه منتظر باشن بعد از چند دقيقه دكتر همراه پرستار آمد و با پدر مهرداد حرف زد گفت ما نتونستيم كاري كنيم قبل از اينكه بيمارستان برسه تو آمبولانس فوت كرده بود پدر شوكه شده بود و در يك آن با جيغ مژگان به خود مي‌آيند. مژگان تو سر خود مي‌زد و گريه مي‌كرد ولي پيرمرد هيچ حركتي نمي‌كرد كاملا توي شوك بود فقط اين طرف و اونطرف رو نگاه مي‌كرد مژگان هم از حال مي‌رفت و بردن تو داخل اورژانس و تحت نظر گذاشتن به محض اينكه به هوش ميومد دوباره گريه و جيغ داد شروع مي‌شد.

همه اقوام تو حياط بيمارستان جمع شدن و مژگان و پيرمرد رو بردن تو خونه تا فردا جنازه رو تحويل بگيرن و دفن كنند. مژگان ديگه نمي‌تونست بدون مهرداد زندگي كنه همون شب مژگان هم خودكشي مي‌كنه و از دنيا مي‌ره. دو تا بچه كه تو ناز و نعمت زندگي كرده بودن الان بايد دستشون رو دراز كنن جلو اين و اون هر دو تو يه روز كفن و دفن شدن و زندگيشون به بن‌بست رسيد ولي پدر بيچاره خونه زندگي‌شو فروخت و توانست وام پسرش رو تصويه كنه چند تا طلبكار هم كه داشتن پول نزول داده بودن با در دست داشتن چك حقوقي مهرداد حسابش رو مسدود كرده بودن تا حسابشون تسويه شود مينا و مبينا ترك تحصيل كردن و هر روز تو خونه اين و اون با زلالت به زندگي ادامه مي‌دن.


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]


برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com


مژگان هاج و واج مونده بود نماينده دادستان از او توضيح مي‌خواهد و مژگان همه جريان اتفاق افتاده رو توضيح مي‌دهد و نماينده دادستان توضيح مي‌دهد كه شما تو يه شركت هرمي كه هيچ پايه و اساسي ندارد سرمايه‌گذاري كردين و اين دكتر كامياب شما يك كلاهبردار حرفه‌اي بود كه با اين شيوه توانسته بيست و سه ميليارد كلاهبرداري كنه و الان هم متواري شده و ظاهرا از طريق مرز هوايي تركيه خارج شده. شما تشريف ببريد توي كلانتري تشكيل پرونده بدهيد و  تمام زير شاخه‌اي‌هات رو معرفي كنيد.

داداستان در حال صحبت با مژگان هست كه مژگان از حال ميرود وقتي چشم باز مي‌كند روي تخت بيمارستان دراز كشيده و احساس سوزش دارد بله مژگان برا همين موضوع و ناراحتي كه داشت سقط جنين كرده بود مهرداد هم بالاي سرش بود و يكسره گريه ميكرد ميگفت فداي سرت، تو خودتو ناراحت نكن.

تازه فهميده بود كه چه اتفاقي افتاده. مژگان براي اينكه زير شاخه خودش رو بيشتر كنه هر كسي كه سرمايه‌گذاري كرده بود بعنوان ضمانت پولشون براشون رسيد داده بود مژگان جريان رسيدها رو به مهرداد نگفته بود. توي بيمارستان تعريف كرد مهرداد دو دستي بر سر خود زد و گفت بس بگو خاك برسرمون شده مهرداد بعد از دو روز مژگان رو از بيمارستان مرخص مي‌كنه و به خونه مي‌بره. ولي مهرداد و مژگان ديگه اون مهرداد و مژگان سابق نبودن خيلي بهم ريخته بودن همه فاميل به بهانه عيادت ميان سراغ مژگان و از اون طلب پول مي‌كنن و مژگان و مهرداد با وعده‌هاي دروغي سر و ته ماجرا رو حل ميكنن.

به سراغ راحله مي‌رن و متوجه مي‌شن كه خبري از راحله هم نيست. با تحقيق از در و همسايه و دوست و آشنا متوجه مي‌شوند كه راحله با دكتر كامياب ازدواج كرده و از كشور خارج شدن. تنها اميد مهرداد و مژگان راحله بود كه تيرشون به سنگ خورد.

آروم آروم صداي همه طلبكارا دراومد و از مژگان شكايت كردن و مژگان راهي زندان شد. مهرداد هم به هر جا كه مي‌تونست دست برد و بتونه وامي چيزي تهيه كنه ولي نشد كه نشد. مگه كم پولي بود 460 ميليون تومن بود. دو تا بچه مدرسه‌اي آواره و سرگردن چند روز يك بار با مهرداد براي ملاقات مژگان مي‌روند و غم بزرگي تو چهره همه‌شون مشاهده مي‌شد مژگان هم هر وقت به ملاقات ميومدن شروع مي‌كرد به گريه كردن كه از اينجا نجاتم بدين. با گريه مژگان مينا و مبينا هم به گريه مي‌افتادن. مهرداد كاري نتونست بكنه جز اينكه  خونه رو به فروش بزاره. مهرداد خونه و ماشين خودشو فروخت و با فروش پول خونه و ماشين تازه تونست رضايت نصف شاكي‌ها رو بگيره. باز كم آورد پدر مهرداد و آقاي جوادي دوستش كمك كردن يه وام سنگين بگيرن كه بتونه مژگان رو آزاد كنه.

مژگان آزاد ميشه ولي ديگه خونه و آشيانه‌اي ندارن....


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 7:54 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com


توي شركت چند نفر پشت ميز و چند نفر هم ارباب رجوع که براي سرمايه گذاري اومده بودند، حضور داشتند. راحله و مژگان هر دو وارد اتاق مدير شركت شدن. قبل از ورود مژگان به راحله گفت آبجي جونم ببين من و تو از بچگي با هم بزرگ شديم پولمون به باد نميره كه؟ راحله خنده تمسخرآميزي كرد و گفت: مژگان جون اگه هنوز هم شك داري ميتوني سرمايه‌گذاري نكني ببين چقدر آدم در روز برا سرمايه‌گذاري ميان. راحله مدير شركت رو دكتر كامياب معرفي ميكنه و از او ميخواهد كه مژگان رو جزو سرمايه‌گذاران اوليه بحساب بياره و توضيحات لازمه رو براش بده دكتر كامياب شروع كرد توضيح دادن كه شما بايد براي خودتون سرمايه‌گذار پيدا كنين و شاخه براي خودتون درست كنين  اگه اينطور باشه يه سودي هم از سرمايه اونا براي شما تعلق مي‌گيرد و دكتر كامياب از مژگان پرسيد چه مبلغي مي‌خواهيد سرمايه‌گذاري كنيد مژگان هم گفت من الان 35 ميليون نقد دارم و مي‌تونم در آينده نزديك به سرمايه خودم اضافه كنم. دكتر يه فرم داد و مژگان پر كرد و مبلغ سرمايه‌گذاري رو تحويل دكتر كامياب داد. دكتر تراول‌ها رو شمرد و مبلغ دو نيم ميليون تومن به مژگان برگردوند و گفت اين سود يك ماهه آينده شماست كه پيش‌پيش دريافت مي‌كنيد. با ديدن اين مبلغ برق تو چشماي مژگان زد و احساس رضايت كرد و هر دو بلند شدند و اتاق رو ترك كردن مژگان به جاي اينكه به خونه  خودشون برود مستقيم به خونه خواهرش مي‌رود و از راحله جدا مي‌شود.

مژگان همه اتفاقات رو براي خواهرش آرزو تعريف كرد و خواست كه با  همسرش صحبت كند و اونا هم سرمايه‌گذاري كنن به هر حال موفق شد اونا رو هم مجاب كنه كه سرمايه‌گذاري كنن و زير شاخه مژگان برن شب مي‌شود و مهرداد مي‌آيد. مثل هميشه مژگان به پيشواز مهرداد میره و با يه بوسه مهرداد به گوشه پذيرايي مي‌رود و مهرداد مي‌پرسه چكار كردي عزيزم؟ مژگان هم هر آنچه بود ‌‌‌‌‌‌‌‌تعريف مي‌كند و پولي كه بابت سود گرفته رو در اختيار مهرداد مي‌ذاره. مهرداد هم تعجب مي‌كنه و مي‌گويد هر چي سودش باشه مال خودت فقط اون پولي كه از حساب برداشت كردي اونا رو براي عروسي و تهيه جهيزيه بچه‌ها پس‌انداز كردم هر وقت پولتو گرفتي همونو بزار تو حساب بمونه مژگان هم دستشو تو گردن مهرداد مي‌ندازه و مي‌گه الهي قربون شوهر فهميده‌م برم و با يه بوس سر ته قضيه حل مي‌شه و تازه از مهرداد ميخواهد كه از دوستان خودش بخواهد تا اونا هم سرمايه‌گذاري كنن مهرداد هم گفت چشم و در عرض يك ماه مژگان سي و شش نفر زيرشاخه خودش برد و سر ماه دوباره رفت نزد دكتر كامياب و اين دفعه دو نيم ميليون بابت سود خودش و يك ميليون تومان بابت سود زير شاخه‌اي‌ها بهش تعلق گرفت. مژگان از خواهر خودش گرفته، مادرش و مادر مهرداد و خواهر شوهرش و دوستاي خودش و دوستاي مهرداد همه رو پرزنت كرده بود و ديگه بارداري و استراحت رو فراموش كرده و حسابي تو خط پول افتاده تا اينكه يك بار كه براي معرفي يك نفر به دفتر دكتر كامياب مراجعه مي‌كنه و در كمال تعجب مي‌بينه كه  حدود 150 نفر جلوي دفتر اجتماع كردن ولي مژگان بدون توجه به مردم جمع شده وارد ساختمان مي‌شود ولي مامورين جلوي راهشو سد مي‌كنن و ازش مي‌خواهند كه توضيح بده كجا ميره. گفت من از سرمايه‌گذاران شركت هستم يكي از مامورين مژگان را همراهي ميكنن و نزد نماينده دادستان كه در دفتر دكتر كامياب حضور داشت ميبرند.....


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 9:51 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ] [ 1:57 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com


چند دقيقه بعد راحله با آژانس جلوي خانه مهرداد ميرسه و زنگ در خانه را به صدا در مياره مژگان سرش را از پنجره بيرون مياورد و ميگويد الان ميام و بعد از چند لحظه مژگان اروم اروم جلوي در ظاهر شد با راحله سلام و احوالپرسي كردن و هر دو سوار آژانس شده و مسير و به راننده ميدهند جلو بانك پياده ميشوند هر دو وارد بانك ميشوند و جلو پيشخوان نزد آقاي جوادي كه از دوستان مهرداد هست ميروند اقاي جوادي با ديدن مژگان به احترامشون از جاش بلند ميشود مژگان هم ميگويد ميخواستم يه موجودي بگيرم. جوادي هم گفت بله در جريان هستم. مهرداد همين الان پيش پاي شما تماس گرفت چشم. همين الان. راستي شماره حسابش چي بود من فراموش كردم . مژگان شماره حساب رو به جوادي ميدهد و او بعد اينكه تو سيستم نگاه ميكند ميگويد بيست و دو ميليون سيصدو بيست هزار تومان مژگان هم مبلغ بيست و دو ميليون تومان پاي چك مينويسه و چك رو تسليم بانك ميكند و مبلغ چك رو دريافت ميكنه و از جوادي خداحافظي ميكند و از بانك خارج ميشود و همراه راحله سوار همون آژانس ميشود توي ماشين راحله ميگويد اخه تو كه داري سرمايه گذاري ميكني اقلا يه سرمايه هنگفت بخوابون تا يه سود درست و حسابي گيرت بياد. ببين تو كه الان بارداري و سوار ماشينت نميشي و بيخودي تو پاركينگ داره خاك ميخوره من اگه جاي تو باشم اونم ميفروشم تا اقلا با سودي كه تو دو ماه آينده گيرت مياد بتونی يه ماشين صفر بخري مژگان گفت آخه بايد با مهرداد مشورت كنم . راحله گفت ديوونه مهرداد كه رو حرف تو حرف نميزنه اقلا الان ميتوني از اين موقعيت استفاده كني استفاده كن. اينقدر به مژگان ميگه تا مژگان بدون مشورت با مهرداد ماشين خودش كه يك سمند مدل بالا بود به نمايشگاه برده و ماشين رو 13 ميليون فروخت كلا مبلغ سي و پنج ميليون تومان دستش گرفت و راهي شركت شدند....


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]
 

برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com


مشغول خوردن چايي ميشن مهرداد از مژگان ميپرسه چه خبر چكار كردي امروز خودتو كه خسته نكردي . مژگان گفت امروز راحله اومده بود مهرداد هم گفت خوشحالم كه تنها نبودي مژگان ادامه داد نميدوني چه سر و وضعي بهم زده بود مهرداد گفت نكنه گنج پيدا كردن ؟ مژگان ادامه داد از گنج بهتر وهمه اون حرفهايي كه راحله براي مژگان تعريف كرده بود با آب و تاب تعريف كرد و از مهرداد خواست كه هم خودمون هم دوستاتو بيار تو اين شركت سرمايه گذاري كنن مهرداد گفت مژگان جان تو صاحب اختيار زندگي ما هستي اگه تمام زندگي رو هم اتيش بزني من حرفي ندارم ولي با همين زندگي خوبي كه داريم و اين حقوق, راحت داريم زندگي ميكنيم ولش كن بيخيال شو ولي هر چي تو گوش مژگان خوند كه بيخيال شو كمتر تو گوش مژگان رفت تا اينكه مهرداد تسليم شد مژگان هم از جاش بلند شد و شيريني كه مهرداد گرفته بود اورد و بچه ها رو هم صدا كرد و با هم ديگر شيريني ميل كردند. روز خوبي براي مژگان بود خوشحال بود و احساس پيروزي ميگرد مژگان شب تلفن رو برميداره و به راحله اس ام اس ميده كه مهرداد هم راضي به اين سرمايه گذاري شده فردا يه سر بيا با هم بريم تو همون شركت من هم سرمايه گذاري كنم.شب خوشحال شام رو ميخورند و ميخوابند. صبح موقع رفتن مهرداد يه چك سفيد امضا ميكنه و بالا سر مژگان ميذاره و مژگان كه چشمشو وا ميكنه مهرداد ميگه مژگانم يه چك امضا كردم نميدونم تو حسابم چقدر پول هست از آقاي جوادي كارمند بانك موجودي منو بگير من هم براش زنگ ميزنم تو چك بنويس و از بانك وصول كن ولي جون مهرداد با آژانس برو ها با ماشين خودت نري نميخوام اضطراب داشته باشي پشت فرمون مژگان هم سرش رو به علامت تاييد پايين اورد و يه بوس برا مهرداد فرستاد مهرداد از خونه خارج شد. به محض اينكه مهرداد از خانه خارج شد مژگان هم اروم اروم از تخت خود پايين اومد و به سمت تلفن رفت به راحله زنگ زد و ازش خواست كه بياد دنبال مژگان و با هم به بانك برن و از اونجا به اون شركت برن.


 


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ جمعه ششم بهمن 1391 ] [ 7:26 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com


راحله خيلي با مژگان حرف زد به قول خودمون مخشو تريت كرد و تقريبا موفق هم شد  مژگان گفت بزار با مهرداد هم صحبت كنم مهرداد يه خورده پول تو بانك داره كاريش هم نداريم اگه قبول

كنه ما هم سرمايه گذاري ميكنيم مهرداد دوستان زيادي داره ميتونه تو اين شركت سهام دار كنه تازه اگه اينظور باشه من از همه فاميل هام هم ميخواهم كه تو اين شركت سرمايه گذاري كنه راحله بعد يك ساعت از مژگان خداحافظي كرد و رفت.

ساعت 5 بعد از ظهر مژگان دراز كشيده و مينا و مبينا تازه از مدرسه آمده اند و عصرونه ميخورند با صداي ماشين مهرداد متوجه ميشوند كه مهرداد در حال پارك كردن هست مژگان آروم آروم از جاش بلند ميشود و به پيشواز مهرداد ميرود چند دقيقه بعد مهرداد با دست پر از راه پله ها بالا ميايد مژگان در ورودي را باز ميكند و سلام ميدهد مهرداد هم جواب سلام و همونجور كه دستاش پرميوه و شيريني هست مژگان رو ميبوسد و داخل ميشود و مهرداد ميگويد.

مگه من هزار بار برات نگفتم استراحت كن چرا از جات بلند شدي دكتر كه برات استراحت مطلق داده. مژگان ميگويد مگه چكار كردم از صبح همش در حال استراحت بودم وقتي تو مياي من خودم تا در رو برات وا نكنم دلم اروم نميشه. مهرداد وسايل رو گذاشته رو آپن آشپز خانه. بچه ها هم تو اتاق خودشون عصرانه ميخورند چون تازه از مدرسه اومدن.

با هم زندگي خيلي خوب و صميمي دارن مهرداد به اتاق بچه ها ميره و با بچه ها خوش و بش ميكنه و مياد دستاشو ميشوره و پذيرايي كنار مژگان ميشينه . مژگان هم دستشو ميزاره رو شونه مهرداد كه از جا بلند بشه براي مهرداد چايي بريزه ولي مهرداد مانع ميشه و خودش بلند ميشه دو تا چايي ميريزه و مياره كنار همسرش ميشينه و....


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 9:37 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]
برگرفته از وبلاگ عشق يا هوس http://www.cyou.blogfa.com



مهرداد 35 ساله و كارمند، داراي همسر و دو تا بچه هست. همسرش بارداره و خانه‌دار. يكي از بچه‌هاش دختري به نام مبينا و او يكي مينا 15 ساله هست. مهرداد تقريباً زندگي خوبي داشت و با حقوقي كه دريافت مي‌كرد ‌مي‌توانست به راحتي زندگي خودش رو اداره كنه و خرج و مخارج تحصيل بچه‌هايش را تأمين كند. از زندگي خودش راضي بود.

در يكي از روزهاي بارداري مژگان، همسر مهرداد، يكي از دوستانش به نام راحله براي ديدن مژگان آمده بود با وضع بسيار مرتب با يك كيف دستي همراه كه معلوم بود به تازگي وضع مالي مرتبي پيدا كرده و يا از اون تازه‌به دوران‌رسيده‌هاست. از وقتي كه نشسته بود كنار مژگان، از سرمايه‌گذاري و درآمد بالا حرف مي‌زد. مژگان پرسيد راحله چطور شد؟ انگار اوضاع زندگي‌تون بهتر شده. راحله شروع كرد به توضيح دادن: من از طريق يكي از دوستان شوهرم كه به تازگي از يه كشور خارجي برگشته و با شركت‌هاي اون طرف آب قرارداد بسته توي همان شركت سرمايه‌گذاري كرديم. قول داده در عرض يك سال سرمايه ما چندين برابر بشه. من هم تمام طلا و زندگيم رو فروختم و از چند جا هم پول قرض گرفتم توي اين شركت سرمايه‌گذاري كردم. حالا قرار شده چند نفر ديگه معرفي كنيم كه با همديگر از سهامدارهاي اون شركت باشيم. صاحب شركت گفته اگه بيشتر از بيست نفر را معرفي كنيد و سرمايه‌گذاري كنيد شما جزو مديران اين شركت ميشيد. راحله ادامه مي‌دهد اگه پول و پله توي دست و بالتون هست به جاي اينكه غريبه‌ها اين استفاده رو ببرن شما اين سود رو به جيب بزنيد.

مژگان هم با تعجب به حرف‌هايش گوش مي‌دهد و راحله ادامه مي‌دهد الان اگر شما سرمايه‌گذاري كنيد و چندين نفر رو زيرشاخه خودتون بگيريد به اندازه هر يك نفر سهامدار سود شما، تصاعدي بالا مي‌ره و حتي با سود اون زيرشاخه‌اي خودتون شريك مي‌شيد.



برچسب‌ها: امیرنوشت
[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 10:52 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]
توي جلسات پرزنت یه بحثی بین من و اون کسی که پرزنت میکرد در گرفت.اینکه که من بهش میگفتم این همون کار شرکتهای هرمیه که قبلا دستشون رو شده. منو احمق فرض کرد بعد رو میکنه به من میگه شما اینجا هرم میبینی؟!!

یه بحث خیلی جدی با هم کردیم. سر این که بار کج به منزل نمیرسه و شما اگه خیلی راست میگی و تا 7 نسل بعدت داری که بخوری چرا داری باز هم کار میکنی؟ چرا ماشینت پرایده؟ و خیلی چیزهای دیگه.
بعد توجیه احمقانه ترش این بود ما هممون ماشینهای 300میلیونی داشتیم چون وقتی جلسه میذاریم خونه یکی و این همه ماشین گرون قیمت جلو در خونه اون بنده خدا پارک میکنن واسه اینکه مردم شک نکنن همه فروختیم با پراید میریم اونجا. منم گفتم اگه کارتون خلاف نیست چرا این جلسات علنی برگزار نمیشه؟ چرا میترسین کسی بو ببره؟ و خيلي چراهاي ديگه که با اهانت به من و شعورم اون بحث تمام شد و من از اونجا خارج شدم.



برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 8:14 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

دوستي داريم كه مدتهاست خواننده نوشته‌هاي قشنگشون هستيم.

داستان اين دفعه اين دوست محترم بر اساس واقعيت زندگي يك كوئستي نوشته شده.

توصيه ميكنم حتما از اين وبلاگ بازديد كنيد.

http://www.cyou.blogfa.com




برچسب‌ها: امیرنوشت
[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 7:49 قبل از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]

زحمت اين مطلب رو دوستي از وبلاگ http://madarshoharan.blogfa.com برامون كشيدن.



اوايل كه شوهرم گرفتار شده بود نميدونستم. من بعد 4 سال فهمیدم چجوری زندگیمونو باخت. هیچ وقت به من نمیگفت چه کار میکنه. یه دوستی داشت به اسم حسین كه یه سری از این شعرهای قشنگ بهش میداد. خیلی سعی کردن من رو هم متقاعد کنن. اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود. ما زندگیمونو باختیم. 60میلیون به نام من وام گرفت و بعدا فهمیدم که چجوری راحت از چنگش در آوردن. به خاطر یه سری مسائل دیگه هم ما اختلاف داشتیم و جدا شدیم.
بعد از اون با یه اقای تحصیلکرده که دانشجوی فوق لیسانس بود و کارمند دولت اشنا شدم. اسمش مرتضی بود. بهترین روزها رو با هم داشتیم. عاشق همديگه بوديم. قصد ازدواج داشتیم و هر روز به هم نزدیکتر میشدیم. تا اینکه گفت یه کار جدید بهش پیشنهاد شده و یه سری جلسات آموزشی بايد بره.
اونجا شک نکردم. چون به عقل مرتضی ایمان داشتم. این جلسات کذایی بعد ساعت کاریش و در مکانهای نامعلوم برگزار میشد. یواش یواش دور و دورتر شد. و همينطور ساعت جلساتش دیر و دیرتر میشد. جواب تلفنشونو هم نمیداد. نه اس نه زنگ. تا اینکه بالاخره ميون تلفن‌هاي يه خط درميوني كه جواب ميداد من صدای خنده زنهای غریبه رو شنیدم. حساسیتم بیشتر شد. به اصرار اون من با سرگروهشون اشنا شدم. و اونجا شروع کرد به شستشوی مغزی من... و همین شعارها و اینده روشن کذایی. نکته ای که منو خیلی رنجوند این بود که تو این مسیر ممکنه ادم از خیلی کسایی که فکر میکرده دوسش داشته بگذره چون با افرادی اشنا میشه که به اینده موفق فکر میکنن و ادم لازم نیست خودشو پایبند کسی کنه. كلا بهت ياد ميدن كه پايبندي به زندگي رو بذاري كنار. به اميد آينده‌اي بهتر!!! خیلی اثر بدی روی من گذاشت...
بله اینجوری شد که ما با هم بحث کردیم. حس اینکه منو به خاطر پول یا یکی دیگه یه روز بذاره کنار عذابم میداد.
2ماه بعد اون جلسه همه ی عشق و محبت بین ما از بین رفت. چون من مخالف این کارش بودم اما کو گوش شنوا
به سپاه و کلانتری هم اطلاع دادم. میخواستم ساختمون‌شونو لو بدم. اما دلم سوخت که ببرنش زندان. گفتم باید بین من و کارت یکیو انتخاب کنی. میخواستم تهدیدش کنم تا دست برداره اما...
به همین راحتی منو گذاشت کنار. بعدا خبرش رسید که با سر خورده زمین. اما دیگه دیر بود. آبروش رفته بود. مالش هم رفته بود.
از اون قضیه یکسال میگذره و من با یکی از همون خانومها دیدمش...همونایی که آینده موفق میخواستن.


برچسب‌ها: امیرنوشت
[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ یکی از ما چند نفر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

حکایتی هست که توی اون دزدی بوده، طبق عادت توی معابر، کاروانها رو لخت میکرده و اموال شون رو به سرقت میبرده، میگن بعد از جریانی توبه میکنه و سعی میکنه به عنوان نگهبان راهها، کمک کنه تا بلکه یه دونه کاروان، فقط یه دونه... مورد حمله سارقین قرار نگیره. ای کاش میتونست... ای کاش بتونیم...


امیر هستم
خبرنگار سابق، یک شکست خورده مالباخته.
از مشخصات دیگه م که خجالت آور هم هست کلاهبرداریه. حضور، عضوگیری و تبلیغ وسیع برای شرکتهای هرمی.
این مشخصات باعث شده زندگی برام جهنم بشه و به همین دلیل مدتهاست تلاش میکنم دیگرون رو از شکست نجات بدم. پس لطفا من رو اونطور که دلم میخواد باشم، بشناسید. آدم شکست خورده و زیان دیده ای که هرجور شده میخواد جلوی ضرر دیگرون رو بگیره.
این وبلاگ به پیشنهاد من و با کمک چند تا از دوستانم اداره میشه. سرگذشت خودمون و دوستانی که افسردگی، فشار مالی و گرفتاری، توان درددل کردن رو هم ازشون گرفته، براتون میگیم. گاهی هم دلنوشته های ما چند نفر رو توی این وب میتونید دنبال کنید.
اگه شما هم دلتون میخواد با سرمشق شدن برای یه جوون یا حتی نوجوون، شبها راحت سر روی بالش بذارید، اینجا رو به دوستانتون معرفی کنید.